انسان دشواری وظیفه است


0:00
0:00


 باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر، به گاه آمده باشی دَربان به انتظار توست

و اگر بی گاه، به در کوفتنت پاسخی نمی آید

کوتاه است در، پس آن بِه که فروتن باشی،

آیینه ای نیک پرداخته توانی بود آنجا

تا آراستگی را پیش از درآمدن در خود نظری کنی

هر چند که غُلغُله ی آن سوی در، زاده ی توهم توست، نه انبوهی مهمانان

که آنجا تو را کسی به انتظار نیست.

که آنجا جنبش شاید، اما جنبنده ای در کار نیست؛

نه ارواح، نه اشباح، نه قِدیسان کافورینه به کف، نه عِفریتان آتشین گاوسر،

نه شیطان بُهتان خورده با کلاه بوقیِ منگوله دارش، نه مَلغَمه ی بی قانونِ مُطلق های مُتِنافی

تنها تو آنجا موجودیتِ مطلقی، موجودیت محض

چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت حضور قاطع اعجاز است.

گُذارت از آستانه ی ناگزیر، فروچَکیدنِ قطره قَطرانی است در نامتناهی ظُلَمات؛

"دریغا، ای کاش، ای کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار می بود!"

شاید اگرت توان شنفتن بود

پِژواک آواز فروچَکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید

چون هُرَّستِ آوار دریغ می شنیدی؛

"کاشکی کاشکی

داوری داروی داوری

درکار درکار درکار درکار..."

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی رِدای شوم قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف، هیأتش زمان

و خاطره ات تا جاودان جاویدان در تَکرار ادوار داوری خواهد شد.

بدرود! بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می گذرم از آستانه ی اجبار، شادمانه و شاکر.

از بیرون به دُرون آمدم، از منظر به نَظاره به ناظر.

نه به هیأت گیاهی، نه به هیأت پروانه ای، نه به هیأت سنگی، نه به هیأت اقیانوسی،

من به هیأت "ما" زاده شدم، به هیأت پرشُکوه انسان

تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است.

انسان زاده شدن تَجَسُد وظیفه بود، توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن، توان دیدن و گفتن، توان اندُهگین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سُوِیدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی

تنهایی، تنهایی، تنهاییِ عریان

انسان، دشواری وظیفه است.

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربَرکشَم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده، هر بدرِ کامل و هر پَگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را

 رخصت زیستن را دست بسته، دهان بسته گذشتم؛ دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را تنها از رِخنه ی تنگ چشمیِ حصار شرارت دیدیم

 و اکنون آنَک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنَک اشارت دربان منتظر!

دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نگرم؛

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چُنین گفت بامداد خسته.)

 

سروده شده در 29 آبان 1371

 

دسترسی سریع

آواتاژ

با "صدا" می توان به اعماق تاریخ حافظه سفر کرد. گاهی صدایی، شعری، شاعری، هنرمندی ما را به نقطه ای فراموش شده از حافظه، لا به لای روزمرگی هایمان می برد. قصد ما کنار شما بودن در تمام فراموش شده هایتان است. ما بر آنیم تا صدا و اشعار هنرمندان را در این محفل با شما به اشتراک بگذاریم.

"آواتاژ، آوای تلطیف روح"