سلام خداحافظ - حرمت نگه دار دلم گلم


حسین پناهی
0:00
0:00


متن دکلمه و شعر (سلام خداحافظ - حرمت نگه دار دلم گلم) با صدای حسین پناهی :


حرمت نگه دار دلم، گلم

کاین اشک، خون بهای عمر رفته من است

میراث مننه به قید قرعه، نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تو

مُهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوانِ خطوطِ قبایل دور

این، این سرگذشت کودکی است

که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است

هرشب گرسنه می خوابید

چند و چرا نمیشناخت دلش! گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش

پس گریه کن مرا به طراوت

به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش

و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها

دودوتا چارتا چارچارتا

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد

با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت

با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه

آری دلم، گلم این اشکها خون بهای عمر رفته من است

دلم، گلم این اشکها خون بهای عمر رفته من است

میراث من، حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است

تا بدانم و بدانم و بدانم به وار

وانهادم مهر مادریم را

گهواره ام را به تمامی

و سیاه شد در فراموشی، سگ سفید امنیتم

و کبوترانم را از یاد بردم و میرفتم و میرفتم و میرفتم

تا بدانم تا بدانم تا بدانم

از صفحه ای به صفحه ای، از چهره ای به چهره ای، از روزی به روزی، از شهری به شهری

زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یک جا همه را به حرمت چشمان تو

مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون

که میتَرکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را

تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد

از کلامی به کلامی و یکی یکی مُردم

بر این مقصود بی مقصد

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن مرا مهتاب، مرا لبخند

و آویشن حرمت چشمان تو بود، نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می‌سرود

مسیح به جُلجُتا بر صلیب نمی شد!

و تیرباران نمی شد لورکا در گِرانادا در شب های سبز کاجها و مهتاب

آری یکی یکی مُردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای

تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ

به ته رودخانه «اوُوز» همراه با ویرجینیا وُولف

تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد

حرمت نگه دار دلم گلم، دلم اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام! همین

نه، نه، به کفر من نترس! نترس کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم، انسان و بی تضاد؟!

خمره های منقوش در حجره های میراث، عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند !!

پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود

با این همه تو گوئی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..نگاهش کن

چون آن کلاغ، چون آن خانه، چون آن سایه

ما گلچین تقدیر و تصادفیم، استوای بود و نبود

به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اَشکال گرفتار آمدم

مستطیل های جادو، مربع های جادو

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام

دیوانگی های دیگران را دیوانه شده ام

عَرفات در استادیوم فوتبال در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم

در همین پنجره گَله به چرا بردم

پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن

سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر

زلف به چپ و راست خواباندم، تا دل ببرم از دختر عمویم

از دیوار راست بالا رفتم به معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا

دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بوته گَوَنی به جای موهایم

آری گلم، دلم حرمت نگه دار! که این اشکها خون بهای عمر رفته من است

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه می کرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟ تا کِی ؟! و به کدام مرام بمیرد

آری گلم، دلم ورق بزن مرا!

و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند با سلام

و عطر آویشن...

دسترسی سریع

آواتاژ

با "صدا" می توان به اعماق تاریخ حافظه سفر کرد. گاهی صدایی، شعری، شاعری، هنرمندی ما را به نقطه ای فراموش شده از حافظه، لا به لای روزمرگی هایمان می برد. قصد ما کنار شما بودن در تمام فراموش شده هایتان است. ما بر آنیم تا صدا و اشعار هنرمندان را در این محفل با شما به اشتراک بگذاریم.

"آواتاژ، آوای تلطیف روح"

اواتاژ
اواتاژ